[[{"content_id":12735,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"6","owner_id":"710","user_id":"415","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"415","content_title":"حاشیه‌های حضور شیخ‌مامون‌رحمه در ایران (۲)","content_number":"","content_date_event":"2016-08-02 20:04:50","content_summary":"پایگاه خبری الف: شیخ مأمون رحمه، روحانی اهل‌سنت سوری است که از اول ناآرامی‌های سوریه، محکم در مقابل تکفیری‌ها ایستاد و در این راه هم هزینه‌های سنگینی داد.","content_summary_fill":"1","content_body":"الف / شیخ مأمون رحمه، روحانی اهل&zwnj;سنت سوری است که از اول ناآرامی&zwnj;های سوریه، محکم در مقابل تکفیری&zwnj;ها ایستاد و در این راه هم هزینه&zwnj;های سنگینی داد. یک بار که از سوی تکفیری&zwnj;ها ربوده شد، شکنجه&zwnj;اش کردند، گوش او را بریدند و تیر خلاص به او زدند، اما به لطف خدا زنده ماند. او حالا امام&zwnj; جمعۀ مسجد اموی دمشق است و چندی قبل برای حضور در برنامۀ تلویزیونی هم&zwnj;قصه به ایران آمده بود. یک روز با او همراه شدیم و به جماران رفتیم، سپس به همراه شیخ مأمون برای ادای احترام به رزمندگانی که در سوریه شهید شده&zwnj;اند راهی بهشت زهرا شدیم و در آخر هم از برج میلاد دیدن کردیم. چند حاشیۀ کوتاه در این یک روز را در زیر بخوانید.\r\n\r\n\r\nفقط ساده&zwnj;زیست&zwnj;ها پیامبر می&zwnj;شوند\r\n\r\nفضای ساده و بی&zwnj;آلایش جماران چشم و دل شیخ مأمون را می&zwnj;گیرد. برایش جای تعجب است که امامی که نامش از مرزهای ایران گذشته، برای زندگی و دیدار با مردم، چنین جای محقری را اختیار کرده است. می&zwnj;گوید: پیامبر اسلام، خود ساده&zwnj;زیست بود و با آن ساده زیستی توانست بر مردم تأثیر بگذارد و تغییر ایجاد کند. بی&zwnj;شک هر کس که می&zwnj;خواهد تأثیرگذار باشد باید مثل پیامبر ساده&zwnj;زیست باشد. امام هم به خاطر این ساده&zwnj;زیستی توانست این&zwnj;قدر تأثیر بگذارد.\r\n\r\n\r\nمأمور خدماتی و شیخ مأمون\r\nبه بهشت&zwnj; زهرا که می&zwnj;رسیم، از چند نفر نیروی خدماتی که مشغول کارند، نشانی مزار شهدای سوریه را می&zwnj;پرسیم. یک&zwnj;دفعه یکی از کارگرها می&zwnj;گوید: این آقا که همراه&zwnj;تان است، همانی نیست که داعش&zwnj;ها گوش&zwnj;هایش را بریده&zwnj;اند؟ حالا برایش باید توضیح دهیم که آن زمانی که گوش این بنده خدا را بریده&zwnj;اند هنوز داعشی وجود نداشته و باید توضیح بدهیم که &laquo;معارضین معتدل&raquo; که ادعا می&zwnj;کردند ما مبارزۀ مسالمت&zwnj;آمیز برای نجات مردم می&zwnj;کنیم این کار را کرده&zwnj;اند و ... که بی&zwnj;خیال می&zwnj;شویم. می&zwnj;پرسیم: شما از کجا شیخ مأمون را می&zwnj;شناسید؟ می&zwnj;گوید: می&zwnj;شناسم، امام جمعۀ دمشق است. تلویزیون نشانش داده است.\r\n\r\n\r\n\r\nالتماس دعای شیرازی\r\nداریم کنار قبور شهدا فاتحه می&zwnj;خوانیم و مرحله به مرحله علی ابراهیم&zwnj;نیا، مترجم شیخ مأمون برایش توضیح می&zwnj;دهد که این&zwnj;ها شهدای دفاع مقدس هستند، این&zwnj;ها شهدای بمب&zwnj;گذاری، و این&zwnj;ها شهدای حج، که جوانی توجهش به سمت ما می&zwnj;آید. از ما دربارۀ مرد عربی که همراه&zwnj;مان است، می&zwnj;پرسد و برایش توضیح می&zwnj;دهیم. می&zwnj;گوید: &laquo;بهش بگید ان&zwnj;شاالله هرچه زوتر مشکلات سوریه هم حل بشه و اوضاع اونجا آروم بشه.&raquo; ابراهیم&zwnj;نیا رویش نمی&zwnj;شود به جوان بگوید: &laquo;تو در این چند روز بیست و چندمین نفری هستی که این دعا را کرده&zwnj;ای و از من خواسته&zwnj;ای که برای شیخ&zwnj; مأمون ترجمه کنم!&raquo; برای شیخ مأمون ترجمه می&zwnj;کند. بعد پسر جوان می&zwnj;گوید: &laquo;بهش بگید من از شیراز اومدم، یه مشکلی دارم، برام دعا کنه که حل بشه.&raquo; علی می&zwnj;گوید و شیخ هم دعا می&zwnj;کند. این مردم وقتی قرار است که دست به دامن کسی شوند تا برای&zwnj;شان دعا کند، همین که عالم دینی باشد، حجت است که پیش خدا آبرو دارد و ان&zwnj;شالله دعایش مستجاب است، شیعه و سنی هم برای&zwnj;شان فرقی نمی&zwnj;کند.\r\n\r\n\r\nقبور شهدا مقدس است\r\nتیر اسلحۀ تکفیری&zwnj;ها سه&zwnj; سانتی&zwnj;متر پلاتین جای استخوان پای راستش گذاشته است. راه رفتن برایش مشکل است. چهار پنج دقیقه که در بهشت زهرا راه می&zwnj;رود، می&zwnj;نشیند برای استراحت. می&zwnj;رسیم به قطعه&zwnj;ای که شهدای ایرانی سوریه را در میان شهدای دفاع مقدس در یک ستون دفن کرده&zwnj;اند. برای اینکه از کنار قبری از شهدای سوریه به کنار قبر دیگری برود، یا باید از روی قبر شهیدی عبور کند یا اینکه باید کل ردیف را دور بزند تا برسد به کنار قبر شهید بعدی. هر بار راه دوم را انتخاب می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید دوست ندارم پا روی قبر شهید بگذارم.\r\n\r\n\r\nشیخ مأمون و خالۀ شهید\r\nدر همان ستونی که شهدای ایرانی سوریه را دفن کرده&zwnj;اند، مادری در کنار قبری خاکی نشسته&zwnj; است و دارد زیر لب عاشور می&zwnj;خواند و گریه می&zwnj;کند. ابراهیم&zwnj;نیا به کنار قبر می&zwnj;رود و می&zwnj;گوید:\r\n- سلام مادر.\r\n- سلام.\r\n- پسرتان هستند.\r\n- پسر خواهرم هست.\r\n- کی شهید شدند.\r\n- پارسال؛ ولی هفته قبل جنازه&zwnj;ش را آوردند.\r\nشیخ مأمون همان&zwnj;طور که دارد یکی&zwnj;یکی برای شهدا فاتحه می&zwnj;خواند، به کنار قبر خاکی می&zwnj;آید و فاتحه می&zwnj;خواند، با دست&zwnj;هایی که روبه&zwnj;آسمان بلند کرده است. برای مادر دربارۀ شیخ&zwnj; مأمون توضیح می&zwnj;دهیم و ابراهیم&zwnj;نیا هم دربارۀ قبر شهید و اینکه تازه از سوریه آمده است، برای شیخ مأمون می&zwnj;گوید. مادر برای شیخ مأمون دعا می&zwnj;کند و شیخ&zwnj; مأمون بوسه&zwnj;ای بر عکس شهید می&zwnj;زند. مادر برای آزادی سوریه دعا می&zwnj;کند و بعد از شیخ مأمون می&zwnj;خواهد برای مادر شهید دعا کند تا خدا به او صبر دهد. احساسات در آن فضا بر همۀ ما غلبه کرده است، علی&zwnj;الخصوص شیخ مأمون و خالۀ شهید. دو زخم&zwnj;خورده از تکفیر و دو هم&zwnj;قصه هم برای&zwnj;شان شیعه و سنی فرقی نمی&zwnj;کند. سختی&zwnj;ها که می&zwnj;آید، پردۀ نازک اختلافات خودساخته و دیگرساخته کنار می&zwnj;رود، دوستی&zwnj;ها نمایان می&zwnj;شود.\r\n\r\n\r\nفاتحه ای برای امام&nbsp;\r\nسیزدهم خرداد است و اطراف حرم امام شلوغ. به سمت حرم امام حرکت می&zwnj;کنیم تا قبر امام را هم زیارت کنیم. جلومان را می&zwnj;گیرند: حرم تا نزدیک ظهر برای کارهای امنیتی قرق است. فرصت نیست بمانیم تا مسیر باز شود. شیخ مأمون می&zwnj;گوید از همین جا فاتحه می&zwnj;خوانیم و شروع می&zwnj;کند به فاتحه خواندن.\r\n\r\nبازدید از برج میلاد\r\nبرنامۀ بعد از ظهر بازدید از برج میلاد است. می&zwnj;رویم برج میلاد. چند طلبۀ اهل&zwnj; سنت، به همراه یک دانشجوی شیعه از شهر گنبد به تهران آمده&zwnj;اند تا در ضبط برنامه به عنوان حضار داخل استودیو شرکت کنند. آن&zwnj;ها هم با ما همراه می&zwnj;شوند. با لباس&zwnj;های محلی گنبدی. در طبقه هفتم برج، راهنماهای برج درحال توضیح هستند. یکی از راهنماها که شمایل همراهان ما را می&zwnj;بیند، جلو می&zwnj;آید و می&zwnj;پرسد: مهمان&zwnj;های شما چه زبانی بلدند و به توضیح احتیاج دارند. می&zwnj;گویم: همه فارسی بلدند، فقط یک نفر عربی می&zwnj;داند. می&zwnj;گوید: راهنمای عربی نداریم! انگلیسی و ترکی استانبولی خواستید، درخدمتیم. می&zwnj;گویم: ممنون، خودمان راهنمای عربی&zwnj; داریم. سر می&zwnj;چرخانم. تعداد بازدیدکنندگان عرب&zwnj;زبان برج کم نیستند. حداقل سه چهار گروه را در همین سرچرخاندن می&zwnj;توان یافت. چندبار در طی این بازدید، ابراهیم&zwnj;نیا مجبور می&zwnj;شود برای عرب&zwnj;زبان&zwnj;های بازدیدکننده برج، بعضی&zwnj; قسمت&zwnj;ها را توضیح دهد.\r\n\r\nهیولای مدرنیته\r\nبا شیخ مأمون به سکوی دید باز می&zwnj;رویم. با دیدن تهران از بالا به وجد می&zwnj;&zwnj;آید؛ ولی متانت علمایی خودش را حفظ می&zwnj;کند. آخرش تحمل نمی&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: هرکس می&zwnj;خواهد وسعت و زیبایی خانه&zwnj;ها و خیابان&zwnj;های تهران را ببیند، باید به اینجا بیاید و از اینجا تهران را ببیند. برایش جالب است که تهران چقدر پیشرفته و مدرن است.\r\n\r\nتومان، لیر، دلار\r\nداخل طبقۀ هفته برج، میزهایی قرار داده&zwnj;اند و روی هر کدام یکی از صنایع دستی ایرانی را به نمایش می&zwnj;گذارند. داریم از میزهای بازدید می&zwnj;کنیم که به شیخ می&zwnj;گوییم هر کدام از این محصول&zwnj;های صنایع دستی فروشی است و می&zwnj;تواند آن را به عنوان سوغات بخرد. قیمت یک تابلو نقاشی را می&zwnj;پرسد. همه به تک&zwnj;وتا می&zwnj;افتیم تا قیمت تابلو را به لیر سوریه تبدیل کنیم. آخرش هم به نتیجه نمی&zwnj;رسیم! همین حرف برای شیخ بهانه&zwnj;ای می&zwnj;شود تا از گرانی در سوریه بگوید و بگوید که جنگ و ناآرامی چه بلایی بر سر اقتصاد مردم آورده است.\r\n\r\nمولوی شناسی\r\nبه میزی می&zwnj;رسیم که مجسمه&zwnj;های سفالی می&zwnj;فروشد. شیخ مأمون مجسمه&zwnj;ها را وارسی می&zwnj;کند و روی یک مجسمه می&zwnj;ماند. مردی است با لباس کهن پارسی که حالت رقص دارد. می&zwnj;پرسد: این مولوی است. جالب است! نفوذ مولوی در کشورهای شمال غربی ایران چقدر زیاد است که شیخ مأمون با دیدن مجسمه&zwnj;ای به یاد سماع مولوی می&zwnj;افتد.\r\n\r\nحرم&zwnj; سیده زینب، نمایشگاه هنر ایرانی\r\nتابلوهای کاشی&zwnj;های آبی فیروزه&zwnj;ای، بارگاه سیده زینب را برایش تداعی می&zwnj;کند. از فروشنده درباره علت رنگ آبی در کاشی&zwnj;کاری&zwnj;ها می&zwnj;پرسد. فروشنده اطلاعات چندانی ندارد و می&zwnj;گوید رنگ آبی آرامش&zwnj;بخش است. شیخ مأمون از هنر ایرانی تعریف می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: همیشه به مردم سوریه می&zwnj;گویم اگر می&zwnj;خواهید شکوه و هنر ایرانی را ببینید، به آستان سیده زینب بروید.\r\n\r\nراننده تاکسی مرغش یک پا دارد\r\nبا تاکسی برمی&zwnj;گردیم به سمت مهمان&zwnj;سرا. من، صالح، دانشجوی شیعۀ گنبدی و دو نفر از طلبه&zwnj;ها در یک تاکسی و ابراهیم&zwnj;نیا، شیخ مأمون و دو نفر دیگر از طلبه&zwnj;ها در تاکسی دیگر. راننده جوانی است که سنش به بیست و پنج&zwnj;شش&zwnj;ساله می&zwnj;خورد، سامی&zwnj;یوسف گذاشته است! نظر همه ما به سامی&zwnj; یوسف جلب می&zwnj;شود و صحبت می&zwnj;رود حول او. راننده بدون اینکه بداند در جمع ما دوستانی از اهل&zwnj;سنت هستند، بحث را می&zwnj;برد به سمت شیعه یا سنی بودن سامی یوسف و بحث از حول سامی یوسف منتقل می&zwnj;شود به اختلاف&zwnj;های شیعه وسنی.\r\nآنقدر برای ما بحث شیعه و سنی را بزرگ کرده&zwnj;اند که حتماً باید اقرار از سلبریتی بگیریم که شیعه هستی یا سنی. اگر سنی بود که در جا می&zwnj;گوییم: سقط من عینی. و اگر گفت شیعه است و به زبان ارادتی هم به&zwnj; اهل&zwnj;بیت کرد، می&zwnj;شود مثل بقیه هنرمندان و بازیگران محبوب که دیگر کار نداریم که چقدر رفتارش اسلامی است و اصلاً نماز می&zwnj;خواند یا نه. چه کار دارید آقا؟ سامی یوسف مسلمان است و برای مسلمانان می&zwnj;خواند، همین کافی است.\r\nصحبت بیشتر بین صالح که در جلو نشسته است و راننده جریان دارد و ما شنونده هستیم. راننده می&zwnj;گوید: من البته اطلاعات زیادی ندارم؛ ولی این&zwnj;طور که می&zwnj;گویند خیلی به اهل&zwnj;بیت ظلم کرده&zwnj;اند، می&zwnj;خواهم بدانم استدلال اهل&zwnj;سنت چیست. صالح سعی می&zwnj;کند برایش توضیح دهد که طرح این مباحث از اساس غلط است و بحث حول این موضوع هم غلط اندر غلط که مرغ راننده یک پا دارد. آخر سر صالح برادران اهل&zwnj;سنت گنبدی را معرفی می&zwnj;کند؛ بلکه راننده از ادامۀ این بحث منصرف شود. کار بدتر می&zwnj;شود! راننده می&zwnj;گوید: &laquo;بهتر شد، حالا خودشان توضیح دهند که استدلالشان چیست. واقعا دوست دارم بدانم.&raquo; به مهمان&zwnj;سرا رسیده&zwnj;ایم و می&zwnj;خواهیم با راننده خداحافظی کنیم که راننده ول&zwnj;کن قضیه نیست. رو به برادران گنبدی می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید اگر فرصت دارید، خیلی کوتاه برایم توضیح دهید. با سلام و صلوات راننده را راهی می&zwnj;کنیم.\r\n\r\n\r\n\r\nشام را که می&zwnj;خوریم، ابراهیم&zwnj;نیا به شیخ مأمون می&zwnj;گوید: امشب را خوب استراحت کنید که فردا روز پرکاری داریم. شیخ مأمون می&zwnj;خندد و می&zwnj;گوید: &laquo;علی شده است مانند یک فرمانده ، هر شب می&zwnj;گوید خوب استراحت کن که فردا روز سختی داریم. روز هم ساعت به ساعت برنامه می&zwnj;دهد که ساعت ده فلان&zwnj;جا، ساعت ده فلان کار، دوباره ساعت سه فلان جا.&raquo; هنوز اثرات شکنجه در بدن شیخ هست و رفت و آمدها زود خسته&zwnj;اش می&zwnj;کند. بخصوص که پای آسیب&zwnj;دیده&zwnj;اش از اثر شکنجه یاری&zwnj;گرش نیست. چاره&zwnj;ای نیست.سفرش کوتاه است و با این همه زحمت و هزینه آمده&zwnj;اند ایران، فقط چهار روز. باید بهترین استفاده را از حضورشان برد.\r\n\r\nمنبع: پایگاه خبری الف","content_html":"<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color: rgb(142, 80, 1); font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 11.3333px; line-height: 19.2667px; text-align: justify;\"><span style=\"font-size:12px;\">الف / شیخ مأمون رحمه، روحانی اهل&zwnj;سنت سوری است که از اول ناآرامی&zwnj;های سوریه، محکم در مقابل تکفیری&zwnj;ها ایستاد و در این راه هم هزینه&zwnj;های سنگینی داد. یک بار که از سوی تکفیری&zwnj;ها ربوده شد، شکنجه&zwnj;اش کردند، گوش او را بریدند و تیر خلاص به او زدند، اما به لطف خدا زنده ماند. او حالا امام&zwnj; جمعۀ مسجد اموی دمشق است و چندی قبل برای حضور در برنامۀ تلویزیونی هم&zwnj;قصه به ایران آمده بود. یک روز با او همراه شدیم و به جماران رفتیم، سپس به همراه شیخ مأمون برای ادای احترام به رزمندگانی که در سوریه شهید شده&zwnj;اند راهی بهشت زهرا شدیم و در آخر هم از برج میلاد دیدن کردیم. چند حاشیۀ کوتاه در این یک روز را در زیر بخوانید.</span></span><br />\r\n<br />\r\n<br />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">فقط ساده&zwnj;زیست&zwnj;ها پیامبر می&zwnj;شوند</strong><br />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">فضای ساده و بی&zwnj;آلایش جماران چشم و دل شیخ مأمون را می&zwnj;گیرد. برایش جای تعجب است که امامی که نامش از مرزهای ایران گذشته، برای زندگی و دیدار با مردم، چنین جای محقری را اختیار کرده است. می&zwnj;گوید: پیامبر اسلام، خود ساده&zwnj;زیست بود و با آن ساده زیستی توانست بر مردم تأثیر بگذارد و تغییر ایجاد کند. بی&zwnj;شک هر کس که می&zwnj;خواهد تأثیرگذار باشد باید مثل پیامبر ساده&zwnj;زیست باشد. امام هم به خاطر این ساده&zwnj;زیستی توانست این&zwnj;قدر تأثیر بگذارد.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">مأمور خدماتی و شیخ مأمون</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">به بهشت&zwnj; زهرا که می&zwnj;رسیم، از چند نفر نیروی خدماتی که مشغول کارند، نشانی مزار شهدای سوریه را می&zwnj;پرسیم. یک&zwnj;دفعه یکی از کارگرها می&zwnj;گوید: این آقا که همراه&zwnj;تان است، همانی نیست که داعش&zwnj;ها گوش&zwnj;هایش را بریده&zwnj;اند؟ حالا برایش باید توضیح دهیم که آن زمانی که گوش این بنده خدا را بریده&zwnj;اند هنوز داعشی وجود نداشته و باید توضیح بدهیم که &laquo;معارضین معتدل&raquo; که ادعا می&zwnj;کردند ما مبارزۀ مسالمت&zwnj;آمیز برای نجات مردم می&zwnj;کنیم این کار را کرده&zwnj;اند و ... که بی&zwnj;خیال می&zwnj;شویم. می&zwnj;پرسیم: شما از کجا شیخ مأمون را می&zwnj;شناسید؟ می&zwnj;گوید: می&zwnj;شناسم، امام جمعۀ دمشق است. تلویزیون نشانش داده است.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<img alt=\"\" height=\"333\" src=\"http://alef.ir/images/docs/000378/378002/images/500x333x4_414293460200194308.JPG.pagespeed.ic.3N9vIWE1Z4.webp\" style=\"border: 0px; font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" width=\"500\" /><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">التماس دعای شیرازی</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">داریم کنار قبور شهدا فاتحه می&zwnj;خوانیم و مرحله به مرحله علی ابراهیم&zwnj;نیا، مترجم شیخ مأمون برایش توضیح می&zwnj;دهد که این&zwnj;ها شهدای دفاع مقدس هستند، این&zwnj;ها شهدای بمب&zwnj;گذاری، و این&zwnj;ها شهدای حج، که جوانی توجهش به سمت ما می&zwnj;آید. از ما دربارۀ مرد عربی که همراه&zwnj;مان است، می&zwnj;پرسد و برایش توضیح می&zwnj;دهیم. می&zwnj;گوید: &laquo;بهش بگید ان&zwnj;شاالله هرچه زوتر مشکلات سوریه هم حل بشه و اوضاع اونجا آروم بشه.&raquo; ابراهیم&zwnj;نیا رویش نمی&zwnj;شود به جوان بگوید: &laquo;تو در این چند روز بیست و چندمین نفری هستی که این دعا را کرده&zwnj;ای و از من خواسته&zwnj;ای که برای شیخ&zwnj; مأمون ترجمه کنم!&raquo; برای شیخ مأمون ترجمه می&zwnj;کند. بعد پسر جوان می&zwnj;گوید: &laquo;بهش بگید من از شیراز اومدم، یه مشکلی دارم، برام دعا کنه که حل بشه.&raquo; علی می&zwnj;گوید و شیخ هم دعا می&zwnj;کند. این مردم وقتی قرار است که دست به دامن کسی شوند تا برای&zwnj;شان دعا کند، همین که عالم دینی باشد، حجت است که پیش خدا آبرو دارد و ان&zwnj;شالله دعایش مستجاب است، شیعه و سنی هم برای&zwnj;شان فرقی نمی&zwnj;کند.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">قبور شهدا مقدس است</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">تیر اسلحۀ تکفیری&zwnj;ها سه&zwnj; سانتی&zwnj;متر پلاتین جای استخوان پای راستش گذاشته است. راه رفتن برایش مشکل است. چهار پنج دقیقه که در بهشت زهرا راه می&zwnj;رود، می&zwnj;نشیند برای استراحت. می&zwnj;رسیم به قطعه&zwnj;ای که شهدای ایرانی سوریه را در میان شهدای دفاع مقدس در یک ستون دفن کرده&zwnj;اند. برای اینکه از کنار قبری از شهدای سوریه به کنار قبر دیگری برود، یا باید از روی قبر شهیدی عبور کند یا اینکه باید کل ردیف را دور بزند تا برسد به کنار قبر شهید بعدی. هر بار راه دوم را انتخاب می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید دوست ندارم پا روی قبر شهید بگذارم.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">شیخ مأمون و خالۀ شهید</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">در همان ستونی که شهدای ایرانی سوریه را دفن کرده&zwnj;اند، مادری در کنار قبری خاکی نشسته&zwnj; است و دارد زیر لب عاشور می&zwnj;خواند و گریه می&zwnj;کند. ابراهیم&zwnj;نیا به کنار قبر می&zwnj;رود و می&zwnj;گوید:</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- سلام مادر.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- سلام.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- پسرتان هستند.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- پسر خواهرم هست.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- کی شهید شدند.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">- پارسال؛ ولی هفته قبل جنازه&zwnj;ش را آوردند.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">شیخ مأمون همان&zwnj;طور که دارد یکی&zwnj;یکی برای شهدا فاتحه می&zwnj;خواند، به کنار قبر خاکی می&zwnj;آید و فاتحه می&zwnj;خواند، با دست&zwnj;هایی که روبه&zwnj;آسمان بلند کرده است. برای مادر دربارۀ شیخ&zwnj; مأمون توضیح می&zwnj;دهیم و ابراهیم&zwnj;نیا هم دربارۀ قبر شهید و اینکه تازه از سوریه آمده است، برای شیخ مأمون می&zwnj;گوید. مادر برای شیخ مأمون دعا می&zwnj;کند و شیخ&zwnj; مأمون بوسه&zwnj;ای بر عکس شهید می&zwnj;زند. مادر برای آزادی سوریه دعا می&zwnj;کند و بعد از شیخ مأمون می&zwnj;خواهد برای مادر شهید دعا کند تا خدا به او صبر دهد. احساسات در آن فضا بر همۀ ما غلبه کرده است، علی&zwnj;الخصوص شیخ مأمون و خالۀ شهید. دو زخم&zwnj;خورده از تکفیر و دو هم&zwnj;قصه هم برای&zwnj;شان شیعه و سنی فرقی نمی&zwnj;کند. سختی&zwnj;ها که می&zwnj;آید، پردۀ نازک اختلافات خودساخته و دیگرساخته کنار می&zwnj;رود، دوستی&zwnj;ها نمایان می&zwnj;شود.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<img alt=\"\" height=\"333\" src=\"http://alef.ir/images/docs/000378/378002/images/500x333x4_414293460200194304.JPG.pagespeed.ic.jcHufQL7Z5.webp\" style=\"border: 0px; font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" width=\"500\" /><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">فاتحه ای برای امام&nbsp;</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">سیزدهم خرداد است و اطراف حرم امام شلوغ. به سمت حرم امام حرکت می&zwnj;کنیم تا قبر امام را هم زیارت کنیم. جلومان را می&zwnj;گیرند: حرم تا نزدیک ظهر برای کارهای امنیتی قرق است. فرصت نیست بمانیم تا مسیر باز شود. شیخ مأمون می&zwnj;گوید از همین جا فاتحه می&zwnj;خوانیم و شروع می&zwnj;کند به فاتحه خواندن.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">بازدید از برج میلاد</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">برنامۀ بعد از ظهر بازدید از برج میلاد است. می&zwnj;رویم برج میلاد. چند طلبۀ اهل&zwnj; سنت، به همراه یک دانشجوی شیعه از شهر گنبد به تهران آمده&zwnj;اند تا در ضبط برنامه به عنوان حضار داخل استودیو شرکت کنند. آن&zwnj;ها هم با ما همراه می&zwnj;شوند. با لباس&zwnj;های محلی گنبدی. در طبقه هفتم برج، راهنماهای برج درحال توضیح هستند. یکی از راهنماها که شمایل همراهان ما را می&zwnj;بیند، جلو می&zwnj;آید و می&zwnj;پرسد: مهمان&zwnj;های شما چه زبانی بلدند و به توضیح احتیاج دارند. می&zwnj;گویم: همه فارسی بلدند، فقط یک نفر عربی می&zwnj;داند. می&zwnj;گوید: راهنمای عربی نداریم! انگلیسی و ترکی استانبولی خواستید، درخدمتیم. می&zwnj;گویم: ممنون، خودمان راهنمای عربی&zwnj; داریم. سر می&zwnj;چرخانم. تعداد بازدیدکنندگان عرب&zwnj;زبان برج کم نیستند. حداقل سه چهار گروه را در همین سرچرخاندن می&zwnj;توان یافت. چندبار در طی این بازدید، ابراهیم&zwnj;نیا مجبور می&zwnj;شود برای عرب&zwnj;زبان&zwnj;های بازدیدکننده برج، بعضی&zwnj; قسمت&zwnj;ها را توضیح دهد.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<img alt=\"\" height=\"333\" src=\"http://alef.ir/images/docs/000378/378002/images/500x333x4_414293460200194307.jpg.pagespeed.ic.WTDE8hwrhI.webp\" style=\"border: 0px; font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" width=\"500\" /><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">هیولای مدرنیته</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">با شیخ مأمون به سکوی دید باز می&zwnj;رویم. با دیدن تهران از بالا به وجد می&zwnj;&zwnj;آید؛ ولی متانت علمایی خودش را حفظ می&zwnj;کند. آخرش تحمل نمی&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: هرکس می&zwnj;خواهد وسعت و زیبایی خانه&zwnj;ها و خیابان&zwnj;های تهران را ببیند، باید به اینجا بیاید و از اینجا تهران را ببیند. برایش جالب است که تهران چقدر پیشرفته و مدرن است.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<img alt=\"\" height=\"333\" src=\"http://alef.ir/images/docs/000378/378002/images/500x333x4_414293460200194309.jpg.pagespeed.ic.jeTZ_yxBX4.webp\" style=\"border: 0px; font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" width=\"500\" /><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">تومان، لیر، دلار</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">داخل طبقۀ هفته برج، میزهایی قرار داده&zwnj;اند و روی هر کدام یکی از صنایع دستی ایرانی را به نمایش می&zwnj;گذارند. داریم از میزهای بازدید می&zwnj;کنیم که به شیخ می&zwnj;گوییم هر کدام از این محصول&zwnj;های صنایع دستی فروشی است و می&zwnj;تواند آن را به عنوان سوغات بخرد. قیمت یک تابلو نقاشی را می&zwnj;پرسد. همه به تک&zwnj;وتا می&zwnj;افتیم تا قیمت تابلو را به لیر سوریه تبدیل کنیم. آخرش هم به نتیجه نمی&zwnj;رسیم! همین حرف برای شیخ بهانه&zwnj;ای می&zwnj;شود تا از گرانی در سوریه بگوید و بگوید که جنگ و ناآرامی چه بلایی بر سر اقتصاد مردم آورده است.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">مولوی شناسی</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">به میزی می&zwnj;رسیم که مجسمه&zwnj;های سفالی می&zwnj;فروشد. شیخ مأمون مجسمه&zwnj;ها را وارسی می&zwnj;کند و روی یک مجسمه می&zwnj;ماند. مردی است با لباس کهن پارسی که حالت رقص دارد. می&zwnj;پرسد: این مولوی است. جالب است! نفوذ مولوی در کشورهای شمال غربی ایران چقدر زیاد است که شیخ مأمون با دیدن مجسمه&zwnj;ای به یاد سماع مولوی می&zwnj;افتد.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">حرم&zwnj; سیده زینب، نمایشگاه هنر ایرانی</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">تابلوهای کاشی&zwnj;های آبی فیروزه&zwnj;ای، بارگاه سیده زینب را برایش تداعی می&zwnj;کند. از فروشنده درباره علت رنگ آبی در کاشی&zwnj;کاری&zwnj;ها می&zwnj;پرسد. فروشنده اطلاعات چندانی ندارد و می&zwnj;گوید رنگ آبی آرامش&zwnj;بخش است. شیخ مأمون از هنر ایرانی تعریف می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: همیشه به مردم سوریه می&zwnj;گویم اگر می&zwnj;خواهید شکوه و هنر ایرانی را ببینید، به آستان سیده زینب بروید.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<strong style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">راننده تاکسی مرغش یک پا دارد</strong><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">با تاکسی برمی&zwnj;گردیم به سمت مهمان&zwnj;سرا. من، صالح، دانشجوی شیعۀ گنبدی و دو نفر از طلبه&zwnj;ها در یک تاکسی و ابراهیم&zwnj;نیا، شیخ مأمون و دو نفر دیگر از طلبه&zwnj;ها در تاکسی دیگر. راننده جوانی است که سنش به بیست و پنج&zwnj;شش&zwnj;ساله می&zwnj;خورد، سامی&zwnj;یوسف گذاشته است! نظر همه ما به سامی&zwnj; یوسف جلب می&zwnj;شود و صحبت می&zwnj;رود حول او. راننده بدون اینکه بداند در جمع ما دوستانی از اهل&zwnj;سنت هستند، بحث را می&zwnj;برد به سمت شیعه یا سنی بودن سامی یوسف و بحث از حول سامی یوسف منتقل می&zwnj;شود به اختلاف&zwnj;های شیعه وسنی.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">آنقدر برای ما بحث شیعه و سنی را بزرگ کرده&zwnj;اند که حتماً باید اقرار از سلبریتی بگیریم که شیعه هستی یا سنی. اگر سنی بود که در جا می&zwnj;گوییم: سقط من عینی. و اگر گفت شیعه است و به زبان ارادتی هم به&zwnj; اهل&zwnj;بیت کرد، می&zwnj;شود مثل بقیه هنرمندان و بازیگران محبوب که دیگر کار نداریم که چقدر رفتارش اسلامی است و اصلاً نماز می&zwnj;خواند یا نه. چه کار دارید آقا؟ سامی یوسف مسلمان است و برای مسلمانان می&zwnj;خواند، همین کافی است.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">صحبت بیشتر بین صالح که در جلو نشسته است و راننده جریان دارد و ما شنونده هستیم. راننده می&zwnj;گوید: من البته اطلاعات زیادی ندارم؛ ولی این&zwnj;طور که می&zwnj;گویند خیلی به اهل&zwnj;بیت ظلم کرده&zwnj;اند، می&zwnj;خواهم بدانم استدلال اهل&zwnj;سنت چیست. صالح سعی می&zwnj;کند برایش توضیح دهد که طرح این مباحث از اساس غلط است و بحث حول این موضوع هم غلط اندر غلط که مرغ راننده یک پا دارد. آخر سر صالح برادران اهل&zwnj;سنت گنبدی را معرفی می&zwnj;کند؛ بلکه راننده از ادامۀ این بحث منصرف شود. کار بدتر می&zwnj;شود! راننده می&zwnj;گوید: &laquo;بهتر شد، حالا خودشان توضیح دهند که استدلالشان چیست. واقعا دوست دارم بدانم.&raquo; به مهمان&zwnj;سرا رسیده&zwnj;ایم و می&zwnj;خواهیم با راننده خداحافظی کنیم که راننده ول&zwnj;کن قضیه نیست. رو به برادران گنبدی می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید اگر فرصت دارید، خیلی کوتاه برایم توضیح دهید. با سلام و صلوات راننده را راهی می&zwnj;کنیم.</span><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<img alt=\"\" height=\"333\" src=\"http://alef.ir/images/docs/000378/378002/images/500x333x4_414293460200194307.jpg.pagespeed.ic.WTDE8hwrhI.webp\" style=\"border: 0px; font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" width=\"500\" /><br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<br style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\" />\r\n<span style=\"font-family: Tahoma, Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 13.3333px; line-height: 22.6667px; text-align: justify;\">شام را که می&zwnj;خوریم، ابراهیم&zwnj;نیا به شیخ مأمون می&zwnj;گوید: امشب را خوب استراحت کنید که فردا روز پرکاری داریم. شیخ مأمون می&zwnj;خندد و می&zwnj;گوید: &laquo;علی شده است مانند یک فرمانده ، هر شب می&zwnj;گوید خوب استراحت کن که فردا روز سختی داریم. روز هم ساعت به ساعت برنامه می&zwnj;دهد که ساعت ده فلان&zwnj;جا، ساعت ده فلان کار، دوباره ساعت سه فلان جا.&raquo; هنوز اثرات شکنجه در بدن شیخ هست و رفت و آمدها زود خسته&zwnj;اش می&zwnj;کند. بخصوص که پای آسیب&zwnj;دیده&zwnj;اش از اثر شکنجه یاری&zwnj;گرش نیست. چاره&zwnj;ای نیست.سفرش کوتاه است و با این همه زحمت و هزینه آمده&zwnj;اند ایران، فقط چهار روز. باید بهترین استفاده را از حضورشان برد.</span><br />\r\n<br />\r\n<span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:18px;\">منبع: پایگاه خبری الف</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-08-02 20:04:50","content_date_finish":"2016-08-02 20:04:50","content_date_register":"2016-08-02 20:17:06","content_date_last_edit":"2016-08-02 20:17:32","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"28149","tag_word":"برنامه تلویزیونی هم قصه,شیخ مامون رحمه,حاشیه,خبرگزاری الف","tag_service":"0","tag_total":"158","tag_soundex":"B655","attach_token":1343200446,"attach_date_register":"2016-08-02 20:15:42","attach_id":16141,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"1138","attach_img_height":"768","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"6656","visit_date_last":"2026-06-10 08:39:10","attach_title":"حاشیه شیخ","node_title":"تصاویر","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":611, \"left\":119, \"right\":120}]","node_number":"4","allowable_node":"4","img_src":"./cache/6/attach/201608/16141_1343200446_1138_768.jpg"}]]