[[{"content_id":12754,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"6","owner_id":"674","user_id":"415","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"415","content_title":"چهارمین هم‌قصه","content_number":"","content_date_event":"2016-08-09 23:47:34","content_summary":"شانزده سالش بود و در همین شانزده‌سالگی سرپرستی همسر و دو فرزندش بر روی دوشش بود.\r\nاز ایران خبرهای مختلفی می‌رسید. در روستای‌شان فقط یک رادیو بود که مردهای روستا شب‌به‌شب داخل مسجد دورش جمع می‌شدند و اخبار گوش می‌کردند...","content_summary_fill":"1","content_body":"دو سال تمام پیگیر خبرهای ایران بود و هر شب خبرهای ایران را برای مادرش به خانه می&zwnj;برد.&nbsp;یک شب خبر رسید که عراق به ایران حمله کرده است. به خانه رفت و طبق معمول همه&nbsp;شب&zwnj;ها ماجرا را به مادر گفت. مادر گفت: محمدعلی! آقا تنهاست، باید برای کمکش بروی ایران!&raquo;\r\nکجا برود؟ زن و بچه&zwnj;هایش را چه کند؟ برود ایران چه کند؟ چطور برود؟ این سؤال&zwnj;ها یک آن در ذهنش گذشت. دستور مادر بود: آقا تنهاست.\r\nتنهایی امام مهم&zwnj;تر از همه چیز بود. حتی اگر زن و بچه&zwnj;اش بی&zwnj;یاور بمانند، او باید برود که امام تنها نماند. تصمیمش را خیلی سریع گرفت. دو روز بعد در حیاط منزل ساکش به دستش بود و داشت با زن و دو فرزند خردسالش خداحافظی می&zwnj;کرد.\r\nمادر، محمدعلی را وسط حیاط نگه داشت و سه دور، دورش گشت و گفت: برو، تو هیچ خطری تو را تهدید نمی&zwnj;کند.\r\nمادر، همسر و فرزندانش را گذاشت و حرکت کرد. از افغانستان که وارد ایران شد، اول به زیارت امام رضا رفت. زیارتش که تمام شد، بدون معطلی راهی تهران شد. مستقیم به پادگان رفت، ده روز آموزش فشرده نظامی دید و راهی جبهه شد.\r\nآنجا وارد ترابری سپاه شد. از ماشین فقط رانندگی تراکتور بلد بود و مکانیکی آن. خیلی سریع راندن با هر ماشینی را بلد شد و شد همه&zwnj;فن&zwnj;حریف.\r\nفامیلی&zwnj;اش محبی بود. آن&zwnj; زمان&zwnj;ها اسم محمدعلی کلی بر سر زبان&zwnj;ها بود. بچه&zwnj;های جبهه که خستگی&zwnj;ناپذیری و سخت&zwnj;کوشی&zwnj;اش را می&zwnj;دیدند، صدایش می&zwnj;زدند محمدعلی کلی. می&zwnj;گفت: دست بردارد، این&zwnj;طوری این اسم روی من می&zwnj;ماند!\r\nولی بچه&zwnj;ها دست&zwnj;بردار نبودند. می&zwnj;گفتند: اگر آمریکایی&zwnj;ها به محمدعلی کلی خودشان می&zwnj;نازند، ما هم باید به محمد&zwnj;علی کلی خودمان بنازیم. رفتند و شناسنامه&zwnj;اش را عوض کردند. شد: محمدعلی کلی!\r\nمحمدعلی نه کسی را در ایران داشت و نه فرصت داشت از جبهه خارج شود. جنگ که تمام شد، دید از وقتی که به جبهه آمده است، هشت سال گذشته است. هشت سال بدون استراحت و مرخصی. با جوانی از دست رفته و تن مجروح از چند عملیات.\r\nهشت سال گذشته بود و فقط یک روز از جبهه خارج شده بود، بعد از عملیات خیبر. رفته بود دیدار امام. رفته&zwnj; بود بگوید: مادرم گفت برو ایران، امام تنها نماند، آمدم تا تنها نباشی.&raquo;\r\nجنگ تمام شده بود؛ اما کار در جبهه&zwnj;ها هنوز باقی بود و تا کار بود، محمدعلی هم حاضر بود. جنگ تمام شده بود، امام عزیز رحلت کرده بود و محمدعلی هنوز در جبهه بود تا امام تنها نماند.\r\nخیالش از جبهه که راحت شد، حالا باید به زندگی&zwnj;اش سامان می&zwnj;داد. تا به زندگی سامان دهد و خانواده را به ایران بخواند، سال ۷۶ شده بود. دختر خردسالش حالا شانزده&zwnj;ساله شده بود. دقیقا هم&zwnj;سن همان روزهای خودش که افغانستان را ترک کرده بود.\r\nنجاری، کابینت&zwnj;سازی، بنایی و ...، این&zwnj;ها کارهایی بود که محمدعلی باید کارگری می&zwnj;کرد تا خرج کرایه&nbsp;خانه و زندگی&zwnj;اش را تأمین کند. شانزده سال در جبهه زحمت کشیده بود؛ اما حالا از حقوق و مزایای رزمندگی که هیچ، از شناسنامه هم محروم بود.\r\nچشمش هر روز ضعیف می&zwnj;شد. به دکتر که مراجعه کرد، فهمیدند تومور مغزی دارد. یکی از آشناها هزینه&nbsp;عمل جراحی&zwnj;اش را داد و او را جراحی کردند. اما کاری از دست پزشک&zwnj;ها برنیامد. او از هر دو چشم نابینا شد.\r\n\r\nحالا محمدعلی نابینا شده است. بدون شغل، بدون شناسنامه و در منزل اجاره&zwnj;ای.","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:24px;\">دو سا<span style=\"font-size:22px;\">ل تمام پیگیر خبرهای ایران بود و هر شب خبرهای ایران را برای مادرش به خانه می&zwnj;برد.</span></span></span>&nbsp;<span style=\"font-size:24px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">یک شب خبر رسید که عراق به ایران حمله کرده است. به خانه رفت و طبق معمول همه&nbsp;شب&zwnj;ها ماجرا را به مادر گفت. مادر گفت: محمدعلی! آقا تنهاست، باید برای کمکش بروی ایران!&raquo;</span></span><br />\r\n<span style=\"font-size:24px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">کجا برود؟ زن و بچه&zwnj;هایش را چه کند؟ برود ایران چه کند؟ چطور برود؟ این سؤال&zwnj;ها یک آن در ذهنش گذشت. دستور مادر بود: آقا تنهاست.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">تنهایی امام مهم&zwnj;تر از همه چیز بود. حتی اگر زن و بچه&zwnj;اش بی&zwnj;یاور بمانند، او باید برود که امام تنها نماند. تصمیمش را خیلی سریع گرفت. دو روز بعد در حیاط منزل ساکش به دستش بود و داشت با زن و دو فرزند خردسالش خداحافظی می&zwnj;کرد.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">مادر، محمدعلی را وسط حیاط نگه داشت و سه دور، دورش گشت و گفت: برو، تو هیچ خطری تو را تهدید نمی&zwnj;کند.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">مادر، همسر و فرزندانش را گذاشت و حرکت کرد. از افغانستان که وارد ایران شد، اول به زیارت امام رضا رفت. زیارتش که تمام شد، بدون معطلی راهی تهران شد. مستقیم به پادگان رفت، ده روز آموزش فشرده نظامی دید و راهی جبهه شد.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">آنجا وارد ترابری سپاه شد. از ماشین فقط رانندگی تراکتور بلد بود و مکانیکی آن. خیلی سریع راندن با هر ماشینی را بلد شد و شد همه&zwnj;فن&zwnj;حریف.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">فامیلی&zwnj;اش محبی بود. آن&zwnj; زمان&zwnj;ها اسم محمدعلی کلی بر سر زبان&zwnj;ها بود. بچه&zwnj;های جبهه که خستگی&zwnj;ناپذیری و سخت&zwnj;کوشی&zwnj;اش را می&zwnj;دیدند، صدایش می&zwnj;زدند محمدعلی کلی. می&zwnj;گفت: دست بردارد، این&zwnj;طوری این اسم روی من می&zwnj;ماند!</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">ولی بچه&zwnj;ها دست&zwnj;بردار نبودند. می&zwnj;گفتند: اگر آمریکایی&zwnj;ها به محمدعلی کلی خودشان می&zwnj;نازند، ما هم باید به محمد&zwnj;علی کلی خودمان بنازیم. رفتند و شناسنامه&zwnj;اش را عوض کردند. شد: محمدعلی کلی!</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">محمدعلی نه کسی را در ایران داشت و نه فرصت داشت از جبهه خارج شود. جنگ که تمام شد، دید از وقتی که به جبهه آمده است، هشت سال گذشته است. هشت سال بدون استراحت و مرخصی. با جوانی از دست رفته و تن مجروح از چند عملیات.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">هشت سال گذشته بود و فقط یک روز از جبهه خارج شده بود، بعد از عملیات خیبر. رفته بود دیدار امام. رفته&zwnj; بود بگوید: مادرم گفت برو ایران، امام تنها نماند، آمدم تا تنها نباشی.&raquo;</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">جنگ تمام شده بود؛ اما کار در جبهه&zwnj;ها هنوز باقی بود و تا کار بود، محمدعلی هم حاضر بود. جنگ تمام شده بود، امام عزیز رحلت کرده بود و محمدعلی هنوز در جبهه بود تا امام تنها نماند.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">خیالش از جبهه که راحت شد، حالا باید به زندگی&zwnj;اش سامان می&zwnj;داد. تا به زندگی سامان دهد و خانواده را به ایران بخواند، سال ۷۶ شده بود. دختر خردسالش حالا شانزده&zwnj;ساله شده بود. دقیقا هم&zwnj;سن همان روزهای خودش که افغانستان را ترک کرده بود.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">نجاری، کابینت&zwnj;سازی، بنایی و ...، این&zwnj;ها کارهایی بود که محمدعلی باید کارگری می&zwnj;کرد تا خرج کرایه&nbsp;خانه و زندگی&zwnj;اش را تأمین کند. شانزده سال در جبهه زحمت کشیده بود؛ اما حالا از حقوق و مزایای رزمندگی که هیچ، از شناسنامه هم محروم بود.</span><br />\r\n<span style=\"font-family: nasim; font-size: 24px;\">چشمش هر روز ضعیف می&zwnj;شد. به دکتر که مراجعه کرد، فهمیدند تومور مغزی دارد. یکی از آشناها هزینه&nbsp;عمل جراحی&zwnj;اش را داد و او را جراحی کردند. اما کاری از دست پزشک&zwnj;ها برنیامد. او از هر دو چشم نابینا شد.</span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:24px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">حالا محمدعلی نابینا شده است. بدون شغل، بدون شناسنامه و در منزل اجاره&zwnj;ای.</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-08-09 23:47:34","content_date_finish":"2016-08-09 23:47:34","content_date_register":"2016-08-09 23:58:58","content_date_last_edit":"2016-08-10 00:04:52","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"27064","tag_word":"همقصه,همقصه,برنامه تلویزیونی هم قصه,برنامه تلویزیونی هم قصه,روح الله رضوی,روح الله رضوی,محمدعلی کلی,محمدعلی کلی","tag_service":"0","tag_total":"360","tag_soundex":"H520","attach_token":3330559094,"attach_date_register":"2016-08-09 23:55:05","attach_id":16206,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"500","attach_img_height":"409","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"7744","visit_date_last":"2026-06-10 06:16:35","attach_title":"محمدعلی کلی","node_title":"چهارم,میهمانان برنامه","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":604, \"left\":50, \"right\":103},{\"node_id\":687, \"left\":57, \"right\":58}]","node_number":"8","allowable_node":"8","img_src":"./cache/6/attach/201608/16206_3330559094_500_409.jpg"}]]