[[{"content_id":12789,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"6","owner_id":"674","user_id":"415","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"415","content_title":"ششمین هم‌قصه","content_number":"","content_date_event":"2016-09-06 20:29:01","content_summary":"یک روز که زهرا و آیه در بیرون از خانه مشغول بازی بودند، صدای موشک‌باران و انفجار شنیدند. با عجله به خانه‌ آمدند و دیدند که موشک به خانه آن‌ها اصابت کرده است. در خانه، به خاطر شغل پدر، نفت و بنزین بسیاری بود...","content_summary_fill":"1","content_body":"زهرا چهار سالش بود و آیه سه سالش که پدر و مادرش از هم جدا شدند. زهرا و آیه پیش پدر در شهر بصر&zwnj;ی&zwnj;الشام سوریه ماندند و اجازه نداشتند که به دیدار مادر بروند. چند سالی گذشت. زهرا و آیه بزرگ شدند و به مدرسه رفتند و پدر هم با زنی ازدواج کرد. حالا دو خواهر فرصت داشتند تا در راه مدرسه، مخفیانه مادر را ملاقات کنند. اما این شادی هم دیری نپایید. مادر با مردی ازدواج کرد و به عربستان رفت و زهرا و آیه تنهاتر از قبل شدند.\r\n\r\nپدر در لبنان پیراشکی&zwnj;پزی داشت و سه ماه به لبنان می&zwnj;رفت و به مدت دو هفته به سوریه برمی&zwnj;گشت. سال ۲۰۱۱، ناآرامی&zwnj;ها که شروع شد، پدر دیگر به لبنان نرفت. شغلش را عوض کرد و در خانه نفت و بنزین می&zwnj;فروخت.\r\n\r\nیک روز که زهرا و آیه در بیرون از خانه مشغول بازی بودند، صدای موشک&zwnj;باران و انفجار شنیدند. با عجله به خانه&zwnj; آمدند و دیدند که موشک به خانه&nbsp;آن&zwnj;ها اصابت کرده است. در خانه، به خاطر شغل پدر، نفت و بنزین بسیاری بود و با اصابت موشک مخزن&zwnj;های نفت و بنزین آتش گرفته بود. بچه&zwnj;ها می&zwnj;دیدند که بابا و زن&zwnj;بابا در شعله&zwnj;های آتش می&zwnj;سوزند. زن&zwnj;بابا همان&zwnj;جا جان&zwnj; داد و شهید شد؛ اما عمو بابا را به بیمارستان رساند. بابا دو ماه در بیمارستان تحت درمان بود؛ اما در نهایت دکترها گفتند که کاری از آن&zwnj;ها ساخته نیست و بابا هم بعد از دو ماه شهید شد.\r\n\r\nحالا زهرا و آیه یتیم شده بودند. نه پدری داشتند که از آن&zwnj;ها مراقبت کند و نه مادری که به آن&zwnj;ها محبت نماید. یکی دو سالی در منزل عمو بودند که عمو هم به لبنان رفت. آن&zwnj;ها به خانه عمه رفتند و در خانه عمه زندگی کردند که عمه هم از شهر بصری&zwnj;الشام رفت. آن&zwnj;ها به خانه&nbsp;مادربزرگ رفتند.\r\n\r\nدر همه&nbsp;این مدت، آن&zwnj;ها در ماه فقط یک روز اجازه داشتند تا به خاله و دایی سر بزنند و به خانه&nbsp;مادربزرگ بروند. این یک روز برای&zwnj;شان خیلی مغتنم بود و کلی شادی می&zwnj;کردند. اما چند وقت بعد، این شادی هم از دست رفت. تکفیری&zwnj;ها پدربزرگ را شهید کرده بودند و حالا دایی را تهدید می&zwnj;کردند، بنابراین خانواده مادر هم تصمیم گرفتند به ایران مهاجرت کنند. زهرا و آیه باز هم از قبل تنهاتر شدند.\r\n\r\nیک شب که در خانه&nbsp;مادربزرگ بودند، صدای تیر و خمپاره زیاد شده بود. خبر رسید که تکفیری&zwnj;ها وارد شهر شده&zwnj;اند و در حال پیشروی هستند. باید خیلی سریع شهر را ترک می&zwnj;کردند. فرصت خیلی کم بود. همه وسایل را باید رها می&zwnj;کردند. وقت از این هم کمتر بود. زهرا و آیه حتی فرصت نکردند کفش بپوشند و با پای برهنه از خانه خارج شدند. همه خانوادۀ بابا بودند. حتی فامیل&zwnj;های یک کم دورتر. به سمت خارج شهر حرکت کردند و مقداری پیاده رفتند. بالاخره ماشینی پیدا کردند و با ماشین از شهر خارج شدند و به استان سویدا، جایی که یکی از عمه&zwnj;ها منزل داشت، رفتند.\r\n\r\nبه سویدا که رسیدند، سه ماه از سال تحصیلی باقی مانده بود. زهرا و آیه که در بصری&zwnj;الشام شاگردهای زرنگی بودند، در سویدا هم به مدرسه رفتند؛ اما سیستم آموزشی آنجا با بصری&zwnj;الشام متفاوت بود. درس&zwnj;ها برای&zwnj;شان خیلی سخت بود و به سختی یاد می&zwnj;گرفتند. به هر سختی بود، سال تحصیلی تمام شد و آن&zwnj;ها توانستند امتحان&zwnj;ها را با موفقیت پشت سر بگذارند.\r\n\r\nامتحان&zwnj;ها که تمام شد، یک خبر خیلی خوب به بچه&zwnj;ها رسید. دایی از ایران آمده بود و بچه&zwnj;ها می&zwnj;توانستند به دمشق بروند تا دایی را ببینند. چند وقت بعد هم خبر رسید که مادر به دمشق آمده است. زهرا و آیه با شنیدن این خبر سر از پا نمی&zwnj;شناختند و لحظه شماری می&zwnj;کردند که بعد از مدت&zwnj;ها بتوانند مادر را ببینند.\r\n\r\nمادر به دمشق آمد و توانست با اصرار زیاد خانوادۀ بابا را راضی کند که بچه&zwnj;ها را به ایران ببرد. مادر مدارک بچه&zwnj;ها را آماده کرد و به ایران آورد. اما خودش نمی&zwnj;توانست در ایران بماند. زهرا و آیه در کنار خاله ماندند و مادر دوباره به عربستان رفت ...","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">زهرا چهار سالش بود و آیه سه سالش که پدر و مادرش از هم جدا شدند. زهرا و آیه پیش پدر در شهر بصر&zwnj;ی&zwnj;الشام سوریه ماندند و اجازه نداشتند که به دیدار مادر بروند. چند سالی گذشت. زهرا و آیه بزرگ شدند و به مدرسه رفتند و پدر هم با زنی ازدواج کرد. حالا دو خواهر فرصت داشتند تا در راه مدرسه، مخفیانه مادر را ملاقات کنند. اما این شادی هم دیری نپایید. مادر با مردی ازدواج کرد و به عربستان رفت و زهرا و آیه تنهاتر از قبل شدند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">پدر در لبنان پیراشکی&zwnj;پزی داشت و سه ماه به لبنان می&zwnj;رفت و به مدت دو هفته به سوریه برمی&zwnj;گشت. سال ۲۰۱۱، ناآرامی&zwnj;ها که شروع شد، پدر دیگر به لبنان نرفت. شغلش را عوض کرد و در خانه نفت و بنزین می&zwnj;فروخت.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">یک روز که زهرا و آیه در بیرون از خانه مشغول بازی بودند، صدای موشک&zwnj;باران و انفجار شنیدند. با عجله به خانه&zwnj; آمدند و دیدند که موشک به خانه&nbsp;آن&zwnj;ها اصابت کرده است. در خانه، به خاطر شغل پدر، نفت و بنزین بسیاری بود و با اصابت موشک مخزن&zwnj;های نفت و بنزین آتش گرفته بود. بچه&zwnj;ها می&zwnj;دیدند که بابا و زن&zwnj;بابا در شعله&zwnj;های آتش می&zwnj;سوزند. زن&zwnj;بابا همان&zwnj;جا جان&zwnj; داد و شهید شد؛ اما عمو بابا را به بیمارستان رساند. بابا دو ماه در بیمارستان تحت درمان بود؛ اما در نهایت دکترها گفتند که کاری از آن&zwnj;ها ساخته نیست و بابا هم بعد از دو ماه شهید شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">حالا زهرا و آیه یتیم شده بودند. نه پدری داشتند که از آن&zwnj;ها مراقبت کند و نه مادری که به آن&zwnj;ها محبت نماید. یکی دو سالی در منزل عمو بودند که عمو هم به لبنان رفت. آن&zwnj;ها به خانه عمه رفتند و در خانه عمه زندگی کردند که عمه هم از شهر بصری&zwnj;الشام رفت. آن&zwnj;ها به خانه&nbsp;مادربزرگ رفتند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">در همه&nbsp;این مدت، آن&zwnj;ها در ماه فقط یک روز اجازه داشتند تا به خاله و دایی سر بزنند و به خانه&nbsp;مادربزرگ بروند. این یک روز برای&zwnj;شان خیلی مغتنم بود و کلی شادی می&zwnj;کردند. اما چند وقت بعد، این شادی هم از دست رفت. تکفیری&zwnj;ها پدربزرگ را شهید کرده بودند و حالا دایی را تهدید می&zwnj;کردند، بنابراین خانواده مادر هم تصمیم گرفتند به ایران مهاجرت کنند. زهرا و آیه باز هم از قبل تنهاتر شدند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">یک شب که در خانه&nbsp;مادربزرگ بودند، صدای تیر و خمپاره زیاد شده بود. خبر رسید که تکفیری&zwnj;ها وارد شهر شده&zwnj;اند و در حال پیشروی هستند. باید خیلی سریع شهر را ترک می&zwnj;کردند. فرصت خیلی کم بود. همه وسایل را باید رها می&zwnj;کردند. وقت از این هم کمتر بود. زهرا و آیه حتی فرصت نکردند کفش بپوشند و با پای برهنه از خانه خارج شدند. همه خانوادۀ بابا بودند. حتی فامیل&zwnj;های یک کم دورتر. به سمت خارج شهر حرکت کردند و مقداری پیاده رفتند. بالاخره ماشینی پیدا کردند و با ماشین از شهر خارج شدند و به استان سویدا، جایی که یکی از عمه&zwnj;ها منزل داشت، رفتند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">به سویدا که رسیدند، سه ماه از سال تحصیلی باقی مانده بود. زهرا و آیه که در بصری&zwnj;الشام شاگردهای زرنگی بودند، در سویدا هم به مدرسه رفتند؛ اما سیستم آموزشی آنجا با بصری&zwnj;الشام متفاوت بود. درس&zwnj;ها برای&zwnj;شان خیلی سخت بود و به سختی یاد می&zwnj;گرفتند. به هر سختی بود، سال تحصیلی تمام شد و آن&zwnj;ها توانستند امتحان&zwnj;ها را با موفقیت پشت سر بگذارند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">امتحان&zwnj;ها که تمام شد، یک خبر خیلی خوب به بچه&zwnj;ها رسید. دایی از ایران آمده بود و بچه&zwnj;ها می&zwnj;توانستند به دمشق بروند تا دایی را ببینند. چند وقت بعد هم خبر رسید که مادر به دمشق آمده است. زهرا و آیه با شنیدن این خبر سر از پا نمی&zwnj;شناختند و لحظه شماری می&zwnj;کردند که بعد از مدت&zwnj;ها بتوانند مادر را ببینند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:nasim;\"><span style=\"font-size:22px;\">مادر به دمشق آمد و توانست با اصرار زیاد خانوادۀ بابا را راضی کند که بچه&zwnj;ها را به ایران ببرد. مادر مدارک بچه&zwnj;ها را آماده کرد و به ایران آورد. اما خودش نمی&zwnj;توانست در ایران بماند. زهرا و آیه در کنار خاله ماندند و مادر دوباره به عربستان رفت ...</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-09-06 20:29:01","content_date_finish":"2016-09-06 20:29:01","content_date_register":"2016-09-06 20:37:23","content_date_last_edit":"2016-09-07 00:09:32","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"26879","tag_word":"هم‌قصه,هم‌قصه,همقصه,همقصه,سوریه,سوریه,زهرا و آیه,زهرا و آیه","tag_service":"0","tag_total":"259","tag_soundex":"H520","attach_token":2824606636,"attach_date_register":"2016-09-06 20:36:44","attach_id":16379,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"500","attach_img_height":"409","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"7454","visit_date_last":"2026-06-10 07:26:26","attach_title":"همقصه ششم","node_title":"ششم,میهمانان برنامه","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":604, \"left\":50, \"right\":103},{\"node_id\":689, \"left\":61, \"right\":62}]","node_number":"8","allowable_node":"8","img_src":"./cache/6/attach/201609/16379_2824606636_500_409.jpg"}]]