[[{"content_id":12790,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"6","owner_id":"617","user_id":"415","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"415","content_title":"داستان زندگی کودکانی که به دست تکفیری‌های سوریه یتیم و آواره شدند","content_number":"","content_date_event":"2016-09-07 12:27:45","content_summary":"داستان آوارگی دو کودک سوری به نام‌های «زهرا» و «آیه» که بر اثر جنگ در کشورشان، خانوادۀ خود را از دست داده‌ بودند، موضوع این هفتۀ برنامه هم‌قصه بود و این دو خواهر سوری، داستان شهادت پدرشان در موشک‌باران تکفیری‌ها را تعریف کردند.","content_summary_fill":"1","content_body":"داستان آوارگی دو کودک سوری به نام&zwnj;های &laquo;زهرا&raquo; و &laquo;آیه&raquo; که بر اثر جنگ در کشورشان، خانوادۀ خود را از دست داده&zwnj; بودند، موضوع این هفتۀ برنامه هم&zwnj;قصه بود و این دو خواهر سوری که به همراه خالۀ خود در برنامه حاضر شده بودند، داستان شهادت پدرشان در موشک&zwnj;باران تکفیری&zwnj;ها و نحوۀ فرارشان از دست معاضین سوری در یک شب سرد زمستانی را تعریف کردند.\r\n\r\nبه گزارش روابط عمومی برنامه هم&zwnj;قصه، زهرا و آیه مَرجی، دو خواهر سوری هستند که به ترتیب سیزده و دوازده سال سن دارند. پدر و مادرشان زمانی که آن&zwnj;ها خردسال بودند، از هم جدا می&zwnj;شوند. مادر آن&zwnj;ها بعد از ازدواج مجدد به عربستان می&zwnj;رود و پدرشان هم دوباره ازدواج می&zwnj;کند. این دو خواهر سه سال نیز در کنار پدر و نامادری زندگی می&zwnj;کنند. در سال 2011 در اثر حملۀ موشکی تکفیری&zwnj;ها به خانۀ آن&zwnj;ها، پدر و نامادری شهید می&zwnj;شوند. بعد از شهادت پدر، آن&zwnj;ها چند سال با مشکلات مختلف روبه&zwnj;رو می&zwnj;شوند و در نهایت به ایران می&zwnj;آیند. زهرا و آیه با حضور در برنامۀ هم&zwnj;قصه، داستان زندگی&zwnj;شان را از پیش از شروع ناآرامی&zwnj;های سوریه تا رسیدن به ایران تعریف کردند.\r\n\r\nدر ابتدای برنامه و در معرفی اوضاع سوریه، کلیپی پخش شد و در آن بیان شد که سوریه که در طول تاریخ پایتخت امپراتوری&zwnj;های مختلف و سال&zwnj;ها پایتخت جهان اسلام بوده است، در سال 2008 پایتخت فرهنگی جهان عرب می&zwnj;شود. در سال 2011 آتش جنگ در خرمن کشوری می&zwnj;افتد که یکی از صادرکنندگان بزرگ پنبه و گندم بوده و آن را که روزی پذیرای پناه&zwnj;جویان فلسطینی، لبنانی و عراقی بوده، تبدیل به کشوری می&zwnj;کند که بیشترین آمار پناه&zwnj;جویان را به خود اختصاص داده است. ناآرامی&zwnj;های سوریه هشت میلیون آواره برجای گذاشته است که در میان آن&zwnj;ها کودکان، سهم درخور توجهی دارند.\r\n\r\nبا این مقدمه، زهرا و آیه مرجی، به همراه خانم الحریصی خالۀ آن&zwnj;ها، به داخل استودیو دعوت شدند. در ابتدا زهرا و آیه با توضیح اینکه زمانی که پدر و مادر از هم جدا شدند، بسیار کوچک بودند، گفتند: پدر در لبنان پیراشکی&zwnj;پزی داشت و سه ماه به لبنان می&zwnj;رفت و وقتی که به سوریه و به شهر بصری&zwnj;الشام که ما در آن زندگی می&zwnj;کردیم، برمی&zwnj;گشت، فقط دو هفته می&zwnj;ماند. در این سال&zwnj;ها ما فقط در راه مدرسه و به صورت مخفیانه می&zwnj;توانستیم با مادر ملاقات کنیم. وقتی مادر ازدواج کرد و به عربستان رفت، احساس یتیمی کردیم.\r\n\r\nتغییر شغل پدر به فروش بنزین و نفت در خانه، همزمان با شروع ناآرامی&zwnj;ها در سوریه، ادامۀ داستان زندگی این دو خواهر سوری بود و زهرا و آیه در توضیح شهادت پدر و نامادری گفتند: ما در بیرون خانه مشغول بازی بودیم که موشک&zwnj;باران شروع شد و صدای انفجار شنیدیم. به خانه که آمدیم، دیدیم موشک به خانه ما اصابت کرده است و به دلیل وجود نفت و بنزین زیاد در خانه، آتش شعله می&zwnj;کشد. نامادری همان جا شهید شد؛ اما بابا را به بیمارستان رساندند و دو ماه تحت درمان بود؛ ولی در نهایت گفتند که امیدی نیست و بابا هم شهید شد.\r\n\r\nزهرا و آیه با توضیح اینکه بعد از شهادت بابا هیچ جایی برای زندگی نداشتیم، گفتند: در این مدت گاهی منزل عمو بودیم، گاهی منزل عمه و مدام جابه&zwnj;جا می&zwnj;شدیم. در این مدت فقط ماهی یک بار می&zwnj;توانستیم به خانواده مادر سر بزنیم و به منزل مادربزرگ برویم و خاله&zwnj;ها و دایی&zwnj; را ببنیم. این یک روز خیلی به ما خوش می&zwnj;گذشت؛ اما زود تمام می&zwnj;شد. بعد هم که خانوادۀ مادر به ایران رفتند، دیگر تنها شدیم.\r\n\r\nخانم الحریصی در ادامه با توضیح اینکه با شروع درگیری&zwnj;ها پدرم که یک راننده تاکسی ساده بود، توسط تکفیری&zwnj;ها ربوده شد و به شهادت رسید، گفت: بعد از شهادت پدر، تهدید&zwnj;ها متوجه برادرم شد و دائم برادرم را تهدید می&zwnj;کردند. بنابراین ما مجبور شدیم که سوریه را ترک کنیم و به ایران بیاییم. مادر زهرا و آیه وقتی به عربستان رفت، با ما تماس می&zwnj;گرفت و حال بچه&zwnj;ها را جویا می&zwnj;شد و ما سعی می&zwnj;کردیم که از سلامتی بچه&zwnj;ها به او اطمینان بدهیم، در صورتی که خبر زیادی از آن&zwnj;ها نداشتیم.\r\n\r\nزهرا و آیه در توضیح شبی که تکفیری&zwnj;ها به بصری&zwnj;الشام حمله کردند و &zwnj;آن&zwnj;ها مجبور به فرار شدند، گفتند: صدای تیر هر لحظه بیشتر می&zwnj;شد و می&zwnj;گفتند که تکفیری&zwnj;ها در حال نزدیک شدند هستند و باید از آن&zwnj;جا فرار کنیم. ما حتی فرصت نکردیم که کفش بپوشیم و با پای برهنه با همه خانواده بابا فرار کردیم. مقداری پیاده رفتیم و بعد با ماشینی به استان سویدا، رفتیم. ما حدود سه ماه در سویدا بودیم و در آنجا به مدرسه می&zwnj;رفتیم؛ اما چون سیستم آموزشی آن&zwnj;جا با بصری&zwnj;الشام متفاوت بود، درس&zwnj;ها خیلی برای ما سخت شد، درحالی که ما در بصری&zwnj;الشام شاگرد&zwnj;های زرنگی بودیم.\r\n\r\nاین دو کودک آوارۀ سوری با بیان اینکه خبر بازگشت تنها دایی&zwnj;مان به سوریه، بعد از مدت&zwnj;ها سختی، اولین خبر خوشحالی بود که به ما دادند، گفتند: وقتی دایی به سوریه آمد، ما به زینبیه رفتیم و او را ملاقات کردیم. بعد هم مادر به سوریه آمد و با اصرار زیاد اجازه ما را گرفت و مدارک&zwnj;مان را آماده کرد و به ایران آمدیم.\r\n\r\nدر ادامه برنامه گزارشی از سطح شهر پخش شد که از مردم پرسیده شد که اگر پدر&zwnj;ومادر از هم جدا شوند و در حالی که بچه&zwnj;ها با پدر زندگی می&zwnj;کنند، بر اثر اتفاقی پدر کشته شود، چه حسی پیدا می&zwnj;کنند و اگر در این شرایط کشور در حال جنگ باشد و مجبور شویم به کشوری دیگر پناهنده شوند که زبان آن&zwnj;ها را بلد نیستند، چه احساسی به شما دست می&zwnj;دهد؟ در پاسخ به این سؤال مصاحبه&zwnj;شوندگان ابراز ناراحتی کردند و علاقه&zwnj;مند بودند که به این دو کودک کمک کنند.\r\n\r\nدر ادامۀ برنامه یکی از حضار خانم داخل استودیو با بیان اینکه از دیدن داستان این کودکان متأثر شده است، گفت: این داستان من را به دوران کودکی برد، چون من در عراق متولد شدم و عراقی هستم و در بسیاری از خانواده&zwnj;های عراقی این داستان یا داستانی شبیه&zwnj;به&zwnj;این پیدا می&zwnj;شود. اما ما در یک چیز مشترکیم و آن ایمان به خدا و صبر است. خدا شما را حمایت کند که بهترین حمایت&zwnj;ها است.\r\n\r\nهمچنین حضار داخل استودیو از زهرا و آیه پرسیدند که چه آرزویی دارید و آیا اگر شرایط فراهم شود، دوباره دوست دارید به کشورتان برگردید؟ آیه در جواب این سؤال گفت: &laquo;آرزو می&zwnj;کنم سالم و صحیح و باشم و در راحتی و آرامش زندگی کنم و دوست دارم حس خوب با خانواده بودن را همیشه داشته باشم.&raquo; همچنین زهرا گفت: &laquo;آرزو می&zwnj;کنم که همه بچه&zwnj;ها با پدر و مادرشان باشند و در یک خانواده خوشبخت زندگی کنند و همین&zwnj;طور ما ان&zwnj;شالله. و اینکه دوست دارم برگردیم اما نه تنهایی. دوست دارم من و مادر و خانواده با هم برگردیم.&raquo;\r\n\r\nبخش پایانی برنامه به گزارشی از زندگی این دو خواهر سوری در قم و در کنار خاله&zwnj;شان اختصاص داشت و بازی و تفریح دو خواهر در شهربازی، گفت&zwnj;وگوی تلفنی&zwnj;شان با مادر و حضور در حرم حضرت معصومه را نشان می&zwnj;داد.","content_html":"<p dir=\"RTL\">داستان آوارگی دو کودک سوری به نام&zwnj;های &laquo;زهرا&raquo; و &laquo;آیه&raquo; که بر اثر جنگ در کشورشان، خانوادۀ خود را از دست داده&zwnj; بودند، موضوع این هفتۀ برنامه هم&zwnj;قصه بود و این دو خواهر سوری که به همراه خالۀ خود در برنامه حاضر شده بودند، داستان شهادت پدرشان در موشک&zwnj;باران تکفیری&zwnj;ها و نحوۀ فرارشان از دست معاضین سوری در یک شب سرد زمستانی را تعریف کردند.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">به گزارش <a href=\"http://hamghesse.ir/\">روابط عمومی برنامه هم&zwnj;قصه</a>، زهرا و آیه مَرجی، دو خواهر سوری هستند که به ترتیب سیزده و دوازده سال سن دارند. پدر و مادرشان زمانی که آن&zwnj;ها خردسال بودند، از هم جدا می&zwnj;شوند. مادر آن&zwnj;ها بعد از ازدواج مجدد به عربستان می&zwnj;رود و پدرشان هم دوباره ازدواج می&zwnj;کند. این دو خواهر سه سال نیز در کنار پدر و نامادری زندگی می&zwnj;کنند. در سال 2011 در اثر حملۀ موشکی تکفیری&zwnj;ها به خانۀ آن&zwnj;ها، پدر و نامادری شهید می&zwnj;شوند. بعد از شهادت پدر، آن&zwnj;ها چند سال با مشکلات مختلف روبه&zwnj;رو می&zwnj;شوند و در نهایت به ایران می&zwnj;آیند. زهرا و آیه با حضور در برنامۀ هم&zwnj;قصه، داستان زندگی&zwnj;شان را از پیش از شروع ناآرامی&zwnj;های سوریه تا رسیدن به ایران تعریف کردند.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">در ابتدای برنامه و در معرفی اوضاع سوریه، کلیپی پخش شد و در آن بیان شد که سوریه که در طول تاریخ پایتخت امپراتوری&zwnj;های مختلف و سال&zwnj;ها پایتخت جهان اسلام بوده است، در سال 2008 پایتخت فرهنگی جهان عرب می&zwnj;شود. در سال 2011 آتش جنگ در خرمن کشوری می&zwnj;افتد که یکی از صادرکنندگان بزرگ پنبه و گندم بوده و آن را که روزی پذیرای پناه&zwnj;جویان فلسطینی، لبنانی و عراقی بوده، تبدیل به کشوری می&zwnj;کند که بیشترین آمار پناه&zwnj;جویان را به خود اختصاص داده است. ناآرامی&zwnj;های سوریه هشت میلیون آواره برجای گذاشته است که در میان آن&zwnj;ها کودکان، سهم درخور توجهی دارند.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">با این مقدمه، زهرا و آیه مرجی، به همراه خانم الحریصی خالۀ آن&zwnj;ها، به داخل استودیو دعوت شدند. در ابتدا زهرا و آیه با توضیح اینکه زمانی که پدر و مادر از هم جدا شدند، بسیار کوچک بودند، گفتند: پدر در لبنان پیراشکی&zwnj;پزی داشت و سه ماه به لبنان می&zwnj;رفت و وقتی که به سوریه و به شهر بصری&zwnj;الشام که ما در آن زندگی می&zwnj;کردیم، برمی&zwnj;گشت، فقط دو هفته می&zwnj;ماند. در این سال&zwnj;ها ما فقط در راه مدرسه و به صورت مخفیانه می&zwnj;توانستیم با مادر ملاقات کنیم. وقتی مادر ازدواج کرد و به عربستان رفت، احساس یتیمی کردیم.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">تغییر شغل پدر به فروش بنزین و نفت در خانه، همزمان با شروع ناآرامی&zwnj;ها در سوریه، ادامۀ داستان زندگی این دو خواهر سوری بود و زهرا و آیه در توضیح شهادت پدر و نامادری گفتند: ما در بیرون خانه مشغول بازی بودیم که موشک&zwnj;باران شروع شد و صدای انفجار شنیدیم. به خانه که آمدیم، دیدیم موشک به خانه ما اصابت کرده است و به دلیل وجود نفت و بنزین زیاد در خانه، آتش شعله می&zwnj;کشد. نامادری همان جا شهید شد؛ اما بابا را به بیمارستان رساندند و دو ماه تحت درمان بود؛ ولی در نهایت گفتند که امیدی نیست و بابا هم شهید شد.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">زهرا و آیه با توضیح اینکه بعد از شهادت بابا هیچ جایی برای زندگی نداشتیم، گفتند: در این مدت گاهی منزل عمو بودیم، گاهی منزل عمه و مدام جابه&zwnj;جا می&zwnj;شدیم. در این مدت فقط ماهی یک بار می&zwnj;توانستیم به خانواده مادر سر بزنیم و به منزل مادربزرگ برویم و خاله&zwnj;ها و دایی&zwnj; را ببنیم. این یک روز خیلی به ما خوش می&zwnj;گذشت؛ اما زود تمام می&zwnj;شد. بعد هم که خانوادۀ مادر به ایران رفتند، دیگر تنها شدیم.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">خانم الحریصی در ادامه با توضیح اینکه با شروع درگیری&zwnj;ها پدرم که یک راننده تاکسی ساده بود، توسط تکفیری&zwnj;ها ربوده شد و به شهادت رسید، گفت: بعد از شهادت پدر، تهدید&zwnj;ها متوجه برادرم شد و دائم برادرم را تهدید می&zwnj;کردند. بنابراین ما مجبور شدیم که سوریه را ترک کنیم و به ایران بیاییم. مادر زهرا و آیه وقتی به عربستان رفت، با ما تماس می&zwnj;گرفت و حال بچه&zwnj;ها را جویا می&zwnj;شد و ما سعی می&zwnj;کردیم که از سلامتی بچه&zwnj;ها به او اطمینان بدهیم، در صورتی که خبر زیادی از آن&zwnj;ها نداشتیم.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">زهرا و آیه در توضیح شبی که تکفیری&zwnj;ها به بصری&zwnj;الشام حمله کردند و &zwnj;آن&zwnj;ها مجبور به فرار شدند، گفتند: صدای تیر هر لحظه بیشتر می&zwnj;شد و می&zwnj;گفتند که تکفیری&zwnj;ها در حال نزدیک شدند هستند و باید از آن&zwnj;جا فرار کنیم. ما حتی فرصت نکردیم که کفش بپوشیم و با پای برهنه با همه خانواده بابا فرار کردیم. مقداری پیاده رفتیم و بعد با ماشینی به استان سویدا، رفتیم. ما حدود سه ماه در سویدا بودیم و در آنجا به مدرسه می&zwnj;رفتیم؛ اما چون سیستم آموزشی آن&zwnj;جا با بصری&zwnj;الشام متفاوت بود، درس&zwnj;ها خیلی برای ما سخت شد، درحالی که ما در بصری&zwnj;الشام شاگرد&zwnj;های زرنگی بودیم.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">این دو کودک آوارۀ سوری با بیان اینکه خبر بازگشت تنها دایی&zwnj;مان به سوریه، بعد از مدت&zwnj;ها سختی، اولین خبر خوشحالی بود که به ما دادند، گفتند: وقتی دایی به سوریه آمد، ما به زینبیه رفتیم و او را ملاقات کردیم. بعد هم مادر به سوریه آمد و با اصرار زیاد اجازه ما را گرفت و مدارک&zwnj;مان را آماده کرد و به ایران آمدیم.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">در ادامه برنامه گزارشی از سطح شهر پخش شد که از مردم پرسیده شد که اگر پدر&zwnj;ومادر از هم جدا شوند و در حالی که بچه&zwnj;ها با پدر زندگی می&zwnj;کنند، بر اثر اتفاقی پدر کشته شود، چه حسی پیدا می&zwnj;کنند و اگر در این شرایط کشور در حال جنگ باشد و مجبور شویم به کشوری دیگر پناهنده شوند که زبان آن&zwnj;ها را بلد نیستند، چه احساسی به شما دست می&zwnj;دهد؟ در پاسخ به این سؤال مصاحبه&zwnj;شوندگان ابراز ناراحتی کردند و علاقه&zwnj;مند بودند که به این دو کودک کمک کنند.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">در ادامۀ برنامه یکی از حضار خانم داخل استودیو با بیان اینکه از دیدن داستان این کودکان متأثر شده است، گفت: این داستان من را به دوران کودکی برد، چون من در عراق متولد شدم و عراقی هستم و در بسیاری از خانواده&zwnj;های عراقی این داستان یا داستانی شبیه&zwnj;به&zwnj;این پیدا می&zwnj;شود. اما ما در یک چیز مشترکیم و آن ایمان به خدا و صبر است. خدا شما را حمایت کند که بهترین حمایت&zwnj;ها است.</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">همچنین حضار داخل استودیو از زهرا و آیه پرسیدند که چه آرزویی دارید و آیا اگر شرایط فراهم شود، دوباره دوست دارید به کشورتان برگردید؟ آیه در جواب این سؤال گفت: &laquo;آرزو می&zwnj;کنم سالم و صحیح و باشم و در راحتی و آرامش زندگی کنم و دوست دارم حس خوب با خانواده بودن را همیشه داشته باشم.&raquo; همچنین زهرا گفت: &laquo;آرزو می&zwnj;کنم که همه بچه&zwnj;ها با پدر و مادرشان باشند و در یک خانواده خوشبخت زندگی کنند و همین&zwnj;طور ما ان&zwnj;شالله. و اینکه دوست دارم برگردیم اما نه تنهایی. دوست دارم من و مادر و خانواده با هم برگردیم.&raquo;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">بخش پایانی برنامه به گزارشی از زندگی این دو خواهر سوری در قم و در کنار خاله&zwnj;شان اختصاص داشت و بازی و تفریح دو خواهر در شهربازی، گفت&zwnj;وگوی تلفنی&zwnj;شان با مادر و حضور در حرم حضرت معصومه را نشان می&zwnj;داد.</p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-09-07 12:27:45","content_date_finish":"2016-09-07 12:27:45","content_date_register":"2016-09-07 12:31:01","content_date_last_edit":"2016-09-15 15:57:43","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"26879","tag_word":"هم‌قصه,هم‌قصه,هم قصه,هم قصه,همقصه,همقصه,زهرا و آیه,زهرا و آیه,قسمت ششم,قسمت ششم,گزارش,گزارش","tag_service":"0","tag_total":"259","tag_soundex":"H520","attach_token":3210975286,"attach_date_register":"2016-09-05 12:08:03","attach_id":16372,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"3310","attach_img_height":"1862","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"8002","visit_date_last":"2026-06-10 06:17:35","attach_title":"زهرا و آیه","node_title":"اخبار,تصاویر","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":605, \"left\":104, \"right\":127},{\"node_id\":611, \"left\":119, \"right\":120}]","node_number":"12","allowable_node":"12","img_src":"./cache/6/attach/201609/16372_3210975286_3310_1862.jpg"}]]