[[{"content_id":12807,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"6","owner_id":"617","user_id":"415","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"415","content_title":"هفتمین و هشتمین هم‌قصه","content_number":"","content_date_event":"2016-09-17 13:05:37","content_summary":"بقیه نگران شدند؛ اما محمدعلی‌شاه در دلش خوشحال بود. با خودش می‌گفت: آمریکایی‌ها نه‌تنها در تلاش‌اند نظم و امنیت را برای ما برقرار کنند، حواس‌شان هم به ما هست و از ما مراقبت می‌کنند. حتماً برای سرکشی آمده‌اند تا مشکلی نداشته باشیم...","content_summary_fill":"1","content_body":"در ایران پزشکی خوانده بود. سال ۲۰۰۱ که آمریکا به افغانستان حمله کرد، امید در دلش زنده شد که افغانستان روی آرامش به خود می&zwnj;بیند. شنیده بود آمریکایی&zwnj;ها آمده&zwnj;اند دموکراسی در افغانستان برقرار کنند. با خودش می&zwnj;گفت بعد از یک عمر بی&zwnj;قانونی و هرج و مرج کومونیست&zwnj;ها و طالبان و القاعده، فرشته&nbsp;نجاتی از آن&zwnj;سوی این کرۀ خاکی آمده است تا نظم و قانون و عدالت برای ما هدیه بیاورد.\r\n\r\nباروبندیل را بست و راهی کشورش شد. تازه طالبان سقوط کرده بود و مردم در تک&zwnj;وتاب تعیین دولت موقت بودند. به شهر خودش گردیز رفت. مردی جا افتاده و تحصیل کرده که سرد و گرم روزگار هم چشیده است. سال&zwnj;ها در افغانستان با کومونیست&zwnj;ها جنگیده است و در ایران با عراقی&zwnj;ها. حالا با اندوخته&zwnj;ای از تجربه به شهر آمده است و چه کسی بهتر از او برای نمایندگی مردم شهرش در لویی&zwnj;جرگه&nbsp;موقت.\r\n\r\nیک سال در لویی&zwnj;جرگه، نماینده بود و با پایان کار، به همراه دو برادرش و پسرعمویش به حج مشرف شد. به زیارت خانه&nbsp;خدا رفت و با این فکر که به افغانستان بازگردد و انرژی بیشتر در راه خدمت به مردم شهر و کشورش تلاش کند. طرح&zwnj;هایی هم در ذهن داشت که باید انجامش می&zwnj;داد. کار لویی&zwnj;جرگه&nbsp;موقت تمام شده بود و باید برای ورود به لویی&zwnj;جرگه&nbsp;جدید خودش را در معرض انتخاب قرار می&zwnj;داد.\r\n\r\nاز حج که برگشت، به همراه برادران و پسر عمو راهی شهر گردیز شد. چهار شخصیت تحصیل&zwnj;کرده، بانفوذ و محبوبِ شهر از حج بازمی&zwnj;گشتند و مردم شهر باید از آن&zwnj;ها به خوبی استقبال می&zwnj;کردند. شهر را پاقدم&zwnj;های آن&zwnj;ها آب و جارو کردند و با گل و شیرینی برای استقبال به خارج شهر رفتند.\r\n\r\nآن روزها رسم بر این بود که وقتی آمریکایی&zwnj;ها از جاده&zwnj;ای عبور می&zwnj;کردند، همه موظف بودند که در کنار جاده توقف کنند و مسیر را برای نظامی&zwnj;های آمریکا باز نمایند. روز استقبال هم کاروانی از نظامیان آمریکایی در حال عبور بودند که به کاروان استقبال از دکتر محمدعلی&zwnj;شاه موسوی و همراه&zwnj;هانش رسیدند. جمعیت بسیار زیاد بود و کسی به کاروان نظامیان توجهی نکرد. نظامیان، خلاف رویه، مجبور شدند در کناری بایستند تا کاروان استقبال از زائران خانه&nbsp;خدا عبور کند و این برای آمریکایی&zwnj;های مغرور سنگین تمام شد.\r\n\r\nمحمدعلی&zwnj;شاه و دیگر زائران به مهمان&zwnj;خانه&nbsp;مسجد شهر رفتند و تا شب از مهمانان پذیرایی کردند و از سفر روحانی و زیارتی خود گفتند. مردم کم&zwnj;کم رفته بودند و مسجد خلوت شده بود که خبر دادند چند نظامی آمریکایی آمده&zwnj;اند و سراغ محمد&zwnj;علی&zwnj;شاه را می&zwnj;گیرند.\r\n\r\nبقیه نگران شدند؛ اما محمدعلی&zwnj;شاه در دلش خوشحال بود. با خودش می&zwnj;گفت: آمریکایی&zwnj;ها نه&zwnj;تنها در تلاش&zwnj;اند نظم و امنیت را برای ما برقرار کنند، حواس&zwnj;شان هم به ما هست و از ما مراقبت می&zwnj;کنند. حتماً برای سرکشی آمده&zwnj;اند تا مشکلی نداشته باشیم.\r\n\r\nنظامی آمریکایی وارد شد و پرسید: محمدعلی&zwnj;شاه کیست؟ محمدعلی&zwnj;شاه خودش را معرفی کرد. نظامی گفت: ما باید خانه&nbsp;تو را بازرسی کنیم و تو را با خود ببریم. محمدعلی&zwnj;شاه که هنوز خوب متوجه نشده بود که با چه کسی طرف است، گفت: حرفی نیست؛ اما بر اساس چه قانونی این کار را می&zwnj;کنید و حکم&zwnj;تان برای بازداشت و بازرسی را نشان دهید. نظامی آمریکایی جواب داد: &laquo;قانون من هستم و حکم این اسلحه&raquo; و به کلاشنیکف خود اشاره کرد. با این جمله، یک&zwnj;باره همه&nbsp;تصوراتی که از قانون و دموکراسی و اصلاح آمریکایی که در ذهن محمدعلی&zwnj;شاه نقش بسته بود، فرو ریخت.\r\n\r\nمحمدعلی&zwnj;شاه و چند نفر دیگر از اعضای خانواده&zwnj;اش را به زندان گردیز بردند. در آن&zwnj;جا به جای اینکه به او بگویند که برای چه بازداشت شده است، بازپرس&zwnj;ها می&zwnj;پرسیدند: &laquo;برای چه تو را گرفته&zwnj;اند؟ حتماً کاری کرده&zwnj;ای!&raquo; بیست روز در زندان گردیز بازداشت بود و هر روز به امید اینکه امروز یا فردا آزاد می&zwnj;شود. سران گردیز هم به ملاقات نظامیان می&zwnj;آمدند تا پادرمانی کنند و مقدمات آزادی را فراهم کنند. محمدعلی&zwnj;شاه مطمئن بود که آزاد می&zwnj;شود؛ چون کار خلافی نکرده بود.\r\n\r\nیک روز او و پیرمردی را صدا زدند و فرا خواندند. محمدعلی&zwnj;شاه داشت آزاد می&zwnj;شد و همه&nbsp;زندانی&zwnj;ها با حسرت به او نگاه می&zwnj;کردند. اما چند دقیقه بعد، متوجه شد که این فراخوان نه به دلیل آزادی که به دلیل انتقال به زندان بگرام است ...","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">در ایران پزشکی خوانده بود. سال ۲۰۰۱ که آمریکا به افغانستان حمله کرد، امید در دلش زنده شد که افغانستان روی آرامش به خود می&zwnj;بیند. شنیده بود آمریکایی&zwnj;ها آمده&zwnj;اند دموکراسی در افغانستان برقرار کنند. با خودش می&zwnj;گفت بعد از یک عمر بی&zwnj;قانونی و هرج و مرج کومونیست&zwnj;ها و طالبان و القاعده، فرشته&nbsp;نجاتی از آن&zwnj;سوی این کرۀ خاکی آمده است تا نظم و قانون و عدالت برای ما هدیه بیاورد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">باروبندیل را بست و راهی کشورش شد. تازه طالبان سقوط کرده بود و مردم در تک&zwnj;وتاب تعیین دولت موقت بودند. به شهر خودش گردیز رفت. مردی جا افتاده و تحصیل کرده که سرد و گرم روزگار هم چشیده است. سال&zwnj;ها در افغانستان با کومونیست&zwnj;ها جنگیده است و در ایران با عراقی&zwnj;ها. حالا با اندوخته&zwnj;ای از تجربه به شهر آمده است و چه کسی بهتر از او برای نمایندگی مردم شهرش در لویی&zwnj;جرگه&nbsp;موقت.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">یک سال در لویی&zwnj;جرگه، نماینده بود و با پایان کار، به همراه دو برادرش و پسرعمویش به حج مشرف شد. به زیارت خانه&nbsp;خدا رفت و با این فکر که به افغانستان بازگردد و انرژی بیشتر در راه خدمت به مردم شهر و کشورش تلاش کند. طرح&zwnj;هایی هم در ذهن داشت که باید انجامش می&zwnj;داد. کار لویی&zwnj;جرگه&nbsp;موقت تمام شده بود و باید برای ورود به لویی&zwnj;جرگه&nbsp;جدید خودش را در معرض انتخاب قرار می&zwnj;داد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">از حج که برگشت، به همراه برادران و پسر عمو راهی شهر گردیز شد. چهار شخصیت تحصیل&zwnj;کرده، بانفوذ و محبوبِ شهر از حج بازمی&zwnj;گشتند و مردم شهر باید از آن&zwnj;ها به خوبی استقبال می&zwnj;کردند. شهر را پاقدم&zwnj;های آن&zwnj;ها آب و جارو کردند و با گل و شیرینی برای استقبال به خارج شهر رفتند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">آن روزها رسم بر این بود که وقتی آمریکایی&zwnj;ها از جاده&zwnj;ای عبور می&zwnj;کردند، همه موظف بودند که در کنار جاده توقف کنند و مسیر را برای نظامی&zwnj;های آمریکا باز نمایند. روز استقبال هم کاروانی از نظامیان آمریکایی در حال عبور بودند که به کاروان استقبال از دکتر محمدعلی&zwnj;شاه موسوی و همراه&zwnj;هانش رسیدند. جمعیت بسیار زیاد بود و کسی به کاروان نظامیان توجهی نکرد. نظامیان، خلاف رویه، مجبور شدند در کناری بایستند تا کاروان استقبال از زائران خانه&nbsp;خدا عبور کند و این برای آمریکایی&zwnj;های مغرور سنگین تمام شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">محمدعلی&zwnj;شاه و دیگر زائران به مهمان&zwnj;خانه&nbsp;مسجد شهر رفتند و تا شب از مهمانان پذیرایی کردند و از سفر روحانی و زیارتی خود گفتند. مردم کم&zwnj;کم رفته بودند و مسجد خلوت شده بود که خبر دادند چند نظامی آمریکایی آمده&zwnj;اند و سراغ محمد&zwnj;علی&zwnj;شاه را می&zwnj;گیرند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">بقیه نگران شدند؛ اما محمدعلی&zwnj;شاه در دلش خوشحال بود. با خودش می&zwnj;گفت: آمریکایی&zwnj;ها نه&zwnj;تنها در تلاش&zwnj;اند نظم و امنیت را برای ما برقرار کنند، حواس&zwnj;شان هم به ما هست و از ما مراقبت می&zwnj;کنند. حتماً برای سرکشی آمده&zwnj;اند تا مشکلی نداشته باشیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">نظامی آمریکایی وارد شد و پرسید: محمدعلی&zwnj;شاه کیست؟ محمدعلی&zwnj;شاه خودش را معرفی کرد. نظامی گفت: ما باید خانه&nbsp;تو را بازرسی کنیم و تو را با خود ببریم. محمدعلی&zwnj;شاه که هنوز خوب متوجه نشده بود که با چه کسی طرف است، گفت: حرفی نیست؛ اما بر اساس چه قانونی این کار را می&zwnj;کنید و حکم&zwnj;تان برای بازداشت و بازرسی را نشان دهید. نظامی آمریکایی جواب داد: &laquo;قانون من هستم و حکم این اسلحه&raquo; و به کلاشنیکف خود اشاره کرد. با این جمله، یک&zwnj;باره همه&nbsp;تصوراتی که از قانون و دموکراسی و اصلاح آمریکایی که در ذهن محمدعلی&zwnj;شاه نقش بسته بود، فرو ریخت.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">محمدعلی&zwnj;شاه و چند نفر دیگر از اعضای خانواده&zwnj;اش را به زندان گردیز بردند. در آن&zwnj;جا به جای اینکه به او بگویند که برای چه بازداشت شده است، بازپرس&zwnj;ها می&zwnj;پرسیدند: &laquo;برای چه تو را گرفته&zwnj;اند؟ حتماً کاری کرده&zwnj;ای!&raquo; بیست روز در زندان گردیز بازداشت بود و هر روز به امید اینکه امروز یا فردا آزاد می&zwnj;شود. سران گردیز هم به ملاقات نظامیان می&zwnj;آمدند تا پادرمانی کنند و مقدمات آزادی را فراهم کنند. محمدعلی&zwnj;شاه مطمئن بود که آزاد می&zwnj;شود؛ چون کار خلافی نکرده بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-size:22px;\"><span style=\"font-family:nasim;\">یک روز او و پیرمردی را صدا زدند و فرا خواندند. محمدعلی&zwnj;شاه داشت آزاد می&zwnj;شد و همه&nbsp;زندانی&zwnj;ها با حسرت به او نگاه می&zwnj;کردند. اما چند دقیقه بعد، متوجه شد که این فراخوان نه به دلیل آزادی که به دلیل انتقال به زندان بگرام است ...</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-09-17 13:05:37","content_date_finish":"2016-09-17 13:05:37","content_date_register":"2016-09-17 13:15:35","content_date_last_edit":"2016-09-24 09:05:07","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"26890","tag_word":"هم قصه,هم قصه,دکتر محمدعلیشاه موسوی,دکتر محمدعلیشاه موسوی,عافیه صدیقی,عافیه صدیقی","tag_service":"0","tag_total":"398","tag_soundex":"H520","attach_token":2863151768,"attach_date_register":"2016-09-17 13:09:08","attach_id":16437,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"500","attach_img_height":"409","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"7700","visit_date_last":"2026-06-10 06:49:30","attach_title":"علیشاه","node_title":"میهمانان برنامه,هفتم","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":604, \"left\":50, \"right\":103},{\"node_id\":690, \"left\":63, \"right\":64}]","node_number":"6","allowable_node":"6","img_src":"./cache/6/attach/201609/16437_2863151768_500_409.jpg"}]]